X
تبلیغات
رایتل

کتاب سرخ حکیم ارد بزرگ و شعر های مریم حیدرزاده

داستان : گل سرخ

کویر بزرگ انگار هیچ انتهایی نداشت... وسط خاک ترک خورده بیابان ، گله به گله ، بوته های خار و خس به چشم می خورد. آسمان هم خیلی وقت بود که از این زمین خدا قهر کرده بود. آخرین بار که ابری در آسمان دیده شده و آسمان نم نمک گریسته بود مدت ها پیش بود. زمین از بس تشنه بود ، لب هایش ترک برداشته بود. اما انگار خیال نداشت دست از غرور خود برداردو از آسمان طلب آب کند.شاید زمین یادش رفته بود تشنه است. کوه هم نمی خواست دست از آن غرور کذایی خود بردارد. هر چه بود ، بالاخره دل کوه از سنگ ساخته شده بود. بته های خار نه بلد بودند بخندند و نه گریه کنند... نسبت به همه چیز بی تفاوت بودند.توی این زمین خدا ، همه چیز پیرو قانون و مقررات بود. هر روز صبح آفتاب آفتاب کم کم شروع به تابش می کرد و خورشید از خواب ناز بیدار می شد. ظهر نسیم ملایمی می وزید و تن صحرا قدری خنک می شد. پس از آن تا هنگام غروب ، خورشید دست داغش را روی تن بیابان نوازش می داد. هیچ حرکتی خارج از قاعده اتفاق نمی افتاد. دیروز مثل امروز بود و امروز مثل فردا. حتی بین ابر و خورشید و کوه و صحرا یک کلمه حرف هم رد و بدل نمی شد. اما همه چیز از روزی شروع شد که یک نفر از قوانین بیابان سرپیچی کرد. بله ، مرد جوانی که ما نمی دانیم برای چه یا برای که غمگین شده بود و به صحرا پناه آورده بود زارزار گریست. کاری که مرد جوان کرد مخالف قانونی بود که بر اساس آن هر ابراز احساساتی در بیابان ممنوع شده بود. او یک قانون شکن به حساب می آمد. مرد جوان آنقدر اشک ریخت و زارید تا دیگر قطره آبی در چشمان او باقی نماند. با هر قطره اشک که روی زمین می چکید زمین جان تازه ای می یافت. آن روز گذشت. اما این پایان ماجرا نبود... زمین تازه یادش آمده بود تشنه است و آب می خواهد. چند روز بعد جوانه کوچکی از دل زمین بیرون آمد.

روز اول کسی به جوانه کوچک توجهی نکرد. اما روزهای بعد جوانه کوچک ، بزرگ و بزرگتر می شد. تا این که یک روز همه نگاه کردند و دیدند آن جوانه کوچک مبدل به یک گل سرخ زیبا شده است. بله ، گل سرخی وسط بیابان برهوت از دل خاک ترک خورده سر بیرون آورده بود و لبخند ملیحی بر لب داشت. گل سرخ که تازه متولد شده بود و چشم باز کرده بود با صدای بلند گفت: سلام.... من تازه به دنیا آمده ام... می خواستم بدانم کسی اینجا نیست تا با هم دوست شویم؟

همه با تعجب و حیرت به گل سرخ نگاه می کردند. گل سرخ یک بار دیگر به خیال این که کسی صدایش را نشنیده با صدای بلندتری گفت: صبح بخیر ، من همین امروز چشم باز کرده ام... کسی هست تا با من دوست شود؟

بالاخره کوه زبان باز کرد و با لحنی خشک ، جدی و قاطعانه گفت: شما با کدام مجوز رسمی اینجا وسط بیابان سر از خاک بیرون آورده اید؟... مگر نمی دانید این سرزمین جای گل های سرخ نیست؟                  

گل سرخ که تعجب کرده بود گفت: ببخشید ، اول سلام نکردید. دوم این که من اینجا دنبال یک دوست می گردم. شما حاضرید با من دوست باشید؟

کوه بار دیگر انگار حرف گل سرخ را نشنیده باشد گفت: متاسفانه پیدا شدن یک گل سرخ وسط بیابان مخالف قانون و مقررات اینجاست. شما به طور کاملا غیرقانونی در این محل سر از خاک بیرون آورده اید. باید بدانید کسی که اینجا زندگی می کند می بایست کاملا پیرو مقررات اینجا باشد.

گل سرخ گفت: من اصلا نمی دانستم روییدن در اینجا غیرمجاز است.ولی متاسفانه دیگر نمی توانم به جای اولم زیر خاک برگردم. اینجا کسی نیست با من دوست شود؟...

کوه با خشم گفت: اینجا دوست داشتن مفهومی ندارد، ما اینجا فقط قانون و مقررات داریم.

گل سرخ که از صحبت کردن راجع به قانون و مقررات حوصله اش سر رفته بود ، سکوت کرد.اما او ناامید نشد. گل سرخ همچنان لبخند بر لب داشت و امیدوار بود که بتواند دوستی برای خودش پیدا کند.در همین هنگام باد با هوهوی تند خود از راه رسید.گل سرخ فکر  کرد که باید حتما باید مهربان تر از کوه باشد. این بود که گفت: سلام آقای باد ، من امروز تازه متولد شده ام و دنبال دوست می گردم. شما حاضرید با من دوست شوید؟...

باد که عجله داشت هرچه زودتر برود گفت: ببخشید ، من عجله دارم. باید فورا بروم و به مقصد بعدی ام برسم. فرصت صحبت کردن ندارم.

تا گل سرخ آمد چیزی بگوید باد رفته بود. چشم گل سرخ به خورشید درخشان افتاد و گفت: سلام آقای خورشید.... خوشحالم که شما را می بینم. دوست دارید که با من دوست باشید؟

خورشید که با غرور همیشگی زیر پایش را نگاه می کرد گفت: شما که هستید؟ ... شما با چه اجازه ای از من می خواهید با شما دوست باشم؟ ... مگر نمی دانید من چقدر بزرگ هستم؟ ... مگر نمیدانید بین ما چقدر فاصله هست؟ ...

گل سرخ گفت: ولی من فکر کردم ما دو تا می توانیم با هم دوست باشیم....

خورشید با تندی جواب داد: فکرتان کاملا اشتباه بود ، چون من بزرگتر از شما هستم و فقط می توانم با هم قد و قواره های خودم دوست باشم.

گل سرخ که از حرف های خورشید غمگین شده بود با ناامیدی سکوت کرد و دیگر هیچ نگفت. چند بوته خار که در کنار او روییده بودند با حسادت گل سرخ را نگاه می کردند و آرزو داشتند که به زیبایی او باشند. اما خداوند آنها را خار آفریده بود و همسایه شان را گل. دل گل سرخ از شیشه بود و دل آنها از سنگ. صبح فردا گل سرخ مثل همیشه از خواب بیدار شد و چشمش به درخشندگی خورشید افتاد. از دیروز تا حالا محو این درخشندگی شده بود. هر چه بود او یک گل بود و نور را دوست می داشت. با لذت بدنش را مقابل نور خورشید گرفت و به خورشید صبح بخیر گفت. اما خورشید جوابش را نداد. گل سرخ تعجب می کرد که چطور خورشید با آن همه حرارتش دلی اینچنین سرد دارد. توی این زمین خدا انگار هیچ کس گل سرخ را دوست نداشت. اما او با تمام وجود یک دل نه ، صد دل عاشق خورشید فروزان شده بود. با این وجود خورشید به او اعتنایی نمی کرد. بعد از چند روز کم کم گل سرخ به زندگی بین این جماعت بی احساس داشت عادت می کرد. او می دانست که بدون نور خورشید حتی یک روز هم زنده نخواهد ماند. اما نمی دانست که چه کینه ای از او در دل خارهای بیابان جا دارد. گل سرخ گاهی وقت ها فکر می کرد : نکند دل من هم یک روز سنگ شود ...

بته های خاز هر روز که چشم باز می کردند وقتی زیبایی گل سرخ را جلو چشمانشان می دیدند انگار دل هایشان آتش می گرفت. کوه مغرور هم عقیده داشت جای گل سرخ اینجا نیست و او خلاف قانون و مقررات وسط بیابان سر از خاک بیرون آورده است. خورشید هم می گفت: گل سرخ تا شب آنقدر با من حرف می زند که حوصله ام سر می رود. او نمی تواند بفهمد که من او را دوست ندارم. نمی داند که من خورشید هستم و خورشید بزرگ با یک گل سرخ کوچک چقدر تفاوت دارد...

بالاخره یک روز همه دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند تا هر جور شده این وصله ناجور را از تن بیابان بکنند.

کوه گفت: به نظر من وجود یک گل سرخ در این بیابان نه تنها خلاف قانون و مقررات است ، بلکه چهره ی بیابان را هم خراب کرده است.

باد گفت: هر روز وقتی من رد می شوم گل سرخ مزاحم راهم می شود. او نمی داند که من عجله دارم و فرصت ندارم با او صحبت کنم.

خورشید گفت: باید هر جور شده خودمان را از دست او خلاص کنیم.

بته های خار یکصدا گفتند: او بیش از اندازه زیباست و این باعث رنجش ما می شود.

بالاخره آنها آن قدر مذاکره کردند تا راه حل مناسبی را برای کندن این وصله ناجور از تن بیابان پیدا کردند...

صبح روز بعد گل سرخ مثل همیشه از خواب ناز بیدار شد و چشم هایش را باز کرد. او مانند هر روز صبح تنش را جلو نور خورشید گرفت. حالا دیگر فقط به عشق خورشید زنده بود. ناگهان باد به شدت وزیدن گرفت. باد که از گل سرخ دل خوشی نداشت با تمام وجود گل سرخ را خم کرد تا او را از جا بکند. گل سرخ به زور خودش را نگه داشته بود.در همین هنگام خارهای بیابان تیغ های تیز خود را در تن گل سرخ فرو می کردند.گل سرخ هنوز داشت مقاومت می کرد. او با عشق خورشید هنوز زنده بود ، اما خورشید هم روی خود را از گل سرخ برگرداند. گل سرخ فهمید که لحظه های پایانی عمر خودش را سپری می کند. برای یک لحظه توی دلش آرزویی کرد...

ناگهان دل آسمان لرزید و زد زیر گریه... قطره های اشک آسمان تند تند می بارید و انگار تمام شدنی نبود. روی زمین خشک بیابان جسم بی جان گل سرخ دیده می شد.آسمان آنقدر بارید و بارید تا این که کم کم زمین بیابان سبز شد.چند روز بعد بالاخره چشمه اشک آسمان خشکید. اما بیابان دیگر بیابان سابق نبود... زمین سبز سبز بود و روی آن هزاران هزار گل سرخ دیده می شد... خورشید هم دیگر خورشید سابق نبود. او هم اینک دلی شیشه ای داشت. بله ، آرزوی لحظه ی مرگ گل سرخ کار خودش را کرده بود. او در آخرین لحظات آرزو کرده بود که آنقدر گل سرخ باشد تا دیگر هیچ کس نتواند دل آنها را بشکند. هزاران گل سرخ با دلهای شیشه ای ...
نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام
شاید بین ۷۵ میلیون ایرانی خون در رگ های شما نجات بخش زندگی امیرعلی باشد...
سربزنید متوجه میشید
چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:58 ق.ظ
امتیاز: 0 0
اه اه حالمو گرفتی
سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 01:46 ب.ظ
امتیاز: 0 0
داستان پاندا کو نفوکار در ایران

سیندرلا در ایران

نقد سریال میخک

بررسی فیلم لوسی

سریال رودخانه برفی

نقد سریال عطسه از مهران مدیری - رها ماهرو

جیگر ، کلاه قرمزی

سریال نفس گرم

سریال های نوروز 1395

نقد و بررسی فیلم پذیرایی ساده - رها ماهرو

در حاشیه 2

سریال آسمان من

حکیم ارد بزرگ , ارد بزرگ , Great Orod , philosophy , Iranian philosopher